اصغر واعظی؛ پروین ایزدی
چکیده
دیالکتیک بهعنوان روش در فکر و استدلال فلسفی، نقشی محوری در فلسفۀ افلاطون و هگل دارد. افلاطون، بهویژه در دیالوگهایی مانند جمهوری و سوفیست دیالکتیک را بهعنوان راهی برای دستیابی به حقیقت معرفی میکند ...
بیشتر
دیالکتیک بهعنوان روش در فکر و استدلال فلسفی، نقشی محوری در فلسفۀ افلاطون و هگل دارد. افلاطون، بهویژه در دیالوگهایی مانند جمهوری و سوفیست دیالکتیک را بهعنوان راهی برای دستیابی به حقیقت معرفی میکند و بنیانی را پایهگذاری میکند که بعدها توسط هگل توسعه یافت. در فلسفه افلاطون ایدهها (مُثُل) ارتباط معنایی و منطقی با یکدیگر دارند و از طریق بررسی متقابل و دیالکتیکی آنها میتوان به فهمی عمیقتر از حقیقت رسید. اما هگل، دیالکتیک را بهعنوان یک فرایند تاریخی و فلسفی میبیند که از طریق تضادها (تز و آنتیتز) و رفع آنها (سنتز) پیش میرود و این فرایند بهطور پیوسته آگاهی و شناخت را به سطح بالاتری میرساند و در نهایت به تحقق عقل مطلق میانجامد. هانس-گئورک گادامر، متأثر از این دو فیلسوف، در کتاب مشهور خود حقیقت و روش تلاش میکند تا دیالکتیک را در چارچوب هرمنوتیک فلسفی بازتعریف کند. گادامر با تأکید بر تاریخمندی و زبان بهعنوان عناصر اساسی فهم، دیالکتیک را نهتنها عنصری بنیادین در دستیابی به حقیقت، بلکه عامل جداییناپذیر هر گونه فهم و تفسیر متون و رویدادهای تاریخی میداند. این مقاله به بررسی تأثیر مؤلفههای دیالکتیکی افلاطون و هگل بر نظریه هرمنوتیکی گادامر میپردازد و به روش تحلیلی- تطبیقی نشان میدهد که گادامر چگونه با استفاده از مفاهیم دیالکتیکی افلاطون و هگل و ترکیب آن با اصول هرمنوتیکی خود، چارچوبی نوین با تأکید بر تاریخمندی و گفتوگو برای فهم و تفسیر در علوم انسانی ارائه میکند.