دوره و شماره: دوره 10، شماره 1 - شماره پیاپی 18، شهریور 1391، صفحه 1-179 
تعداد مقالات: 5

هم‌گرایی و واگرایی فلسفة تحلیلی و بنیان‌گذاری آن در پدیدارشناسی هوسرل

صفحه 27-53

https://doi.org/10.22059/jop.2012.35872

غلامعباس جمالی

چکیده فلسفة تحلیلی از زبان آغاز می‌کند و به‌سبب خصلت همگانی و عامّ زبان و‌ یا ویژگی بین‌الاذهانی‌اش، پاسخگوی مسائلی چون سولیپسیزم، فرد دیگر، اگوی محض و تجربی و غیره نیست و نیازی به توضیح و تبیین آن‌ها ندارد، لکن پدیدارشناسی با چنین پرسش‌هایی روبرو است و باید برای آن‌ها توجیهی مناسب ارائه کند. برای نمونه، پدیدارشناسی هوسرل همیشه به سولیپسیزم متّهم شده است؛ و به‌طور خاص، ویتگنشتاین تلاش می‌کند که سولیپسیزم را نقد کند تا عجز پدیدارشناسی را نشان دهد. همچنین وی سعی می‌کند که زبان و تجربة خصوصی را انکار کند تا بدین وسیله نشان دهد که معنی کلمات ‌یا عبارات را باید در کاربرد آن‌ها جستجو کرد.‌‌ ما در این مقاله می‌کوشیم، ضمن دفع اتّهام سولیپسیزم از پدیدارشناسی، نشان دهیم که انکار تجربة خصوصی محال است و به‌همین دلیل، ‌‌این ادّعا که معنی در کاربرد عبارت و کلمه است، از جامعیت مطلق برخوردار نیست. در مقالة حاضر، وظیفة اساسی ما این است که بنیاد زبان را در پدیدارشناسی جستجو کنیم، بنابراین، نخست از رهگذر نقد نظر دکارت، ‌یعنی از رهگذر نفی و طرد سوبژکتیویتة محض و تهی، قصدیت را به ‌عنوان تضایف سیلان سوبژکتیویتة محض با نظام منظّمِ اعیان‌اش (اعیان به‌عنوان زیست جهانِ محیطی و شهودی) توصیف و تبیین می‌کنیم. سپس، بر اساس این تضایف، زبان را به‌عنوان گشودگی نظام‌ها و میدان‌های اعیان داده‌شده در شهود، ‌یا به دیگر سخن، به‌عنوان گشودگی جهان محیطی، توصیف خواهیم کرد. منظور ‌‌این است که عبارت‌ها، نام‌ها و گزاره‌های زبانی، جنبه‌های مختلف و دقایق عین ‌یا ‌یک نظام عینی را بازنمایی می‌کنند. در حقیقت، ارجاع زبان به اعیان به واسطة داده‌شدن اعیان در شهود است. ارجاع نام‌ها و عبارت‌های زبانی به اعیان، اصالت خود را از داده‌شدن اعیان در شهود می‌گیرد. یاکو هینتیکا[1] میان اعیان قصدی‌ شهودی و جهان‌های ممکن،‌ گونه‌ای توازی دید. بدین‌سان، چنین توازی‌ای می‌تواند میان اعمال قصدی و بازی‌های زبانی ملاحظه شود. ادّعای فلسفة تحلیلی درباب ارجاع معنا به عین، زمانی به چالش می‌افتد که آشکار شود ارجاع دو عبارت که معانی متفاوتی دارند به یک عین، با مبانی این فلسفه قابل توجیه نیست. وانگهی، شرط‌های حقیقی نمی‌تواند تحلیلی بودن چند عبارت را توضیح دهد.
[1]. Jaakko Hintikka

ماده اولی و تبیین کون و فساد در فلسفه ارسطو

صفحه 54-83

https://doi.org/10.22059/jop.2012.35871

احمد علی‌اکبر مسگری، احمد عسکری

چکیده ماده اولی یا هیولای اولی در سنت فلسفی غالباً به عنوان مفهومی اصیل از فلسفه ارسطو تلقی شده است؛ در عین حال اصالت این مفهوم از سوی برخی محققین معاصر فلسفه ارسطو مورد تردید قرار گرفته است. البته مناقشه‌ای که در این رابطه مطرح شده بیش از آنکه درباره معقول بودن خود ماده اولی باشد، معطوف به انتساب آن به ارسطوست. در مقابل برخی دیگر از محققین همچنان از ماده اولی در فلسفه ارسطو دفاع می‌کنند و اختلاف نظر در این مسئله همچنان در ادبیات فلسفی معاصر وجود دارد. ماده اولی در رابطه با کون و فساد قرار دارد که ارسطو آن را از حرکت عرضی متمایز می‌کند. اگر چه کون و فساد به یک معنی «شدن مطلق» است اما تحلیل کلی تغیر لازم می‌آورد که در هر شدن چیزی «باقی» بماند و در اینجاست که ماده اولی نقش ایفاء می‌کند. با پذیرش ماده اولی از یک طرف می‌توانیم در عین قائل شدن به اینکه کون و فساد شدن مطلق است، شرط بقاء که از ویژگی‌های عام حرکت است را نیز حفظ کنیم، و از طرف دیگر تبدل عناصر به یکدیگر را که ارسطو به آن قائل است تبیین نماییم، زیرا در تبدل عناصر دیگر نمی‌توان چیزی را به عنوان ماده ثانیه مقدم بر آنها معرفی کرد. در این مقاله سعی شده است با تحلیل ماده و صورت و نسبت بین آن دو نشان داده شود که منظور از «بقای» ماده در کون و فساد و نیز «ترکیب» جوهر مادی از ماده و صورت چیست. در این تحلیل فهم ماده به صورت «قوه» نقش اساسی دارد. همچنان‌که وقتی قوه به فعلیت می‌رسد دیگر قوه‌ای باقی نیست، زمانی هم که می‌گوییم ماده‌ای صورت جدید به خود گرفت، منظور آن است که ماده که امری نامتعیّن است صورت شد و تعین پذیرفته است. معنای ترکیب جوهر مادی از ماده و صورت این است که هر شیء مادی «از» یک موضوعی پدید آمده است و منظور از بقاء، این است که این مادة خاص و نه ماده دیگری با تمام هویتش تبدیل به امری دیگر شده است. اگر این تفسیر از بقای ماده و ترکیب جوهر مادی پذیرفته شود دیگر جایی برای ماده اولی در فلسفه ارسطو باقی نخواهد ماند.

من واقعی کانت

صفحه 84-101

https://doi.org/10.22059/jop.2012.35873

عبدالرضا صفری حلاوی

چکیده هدف این مقاله بررسی نگرش کانت دربارة سوژة استعلایی است و دست‌آورد مهم آن شرح و توضیح شاخصه‌های سوژة استعلایی بنابر ملاک‌های نقد عقل محض است. نگارنده نشان می‌دهد که سوژه، هیچ گاه از مقام سوژه‌ای خویش به ابژه بودن تنزل نمی‌یابد و پیوسته یک مفهوم تنظیمی محض و بسیط است و اصلی صوری و منطقی باقی می‌ماند. برجسته‌ترین نتیجه حاصل آمده این است که هویت سوژه چیزی نیست جز کنش ترکیب محتواهای متکثر شناختی بر اساس مفاهیم ضروری و پیشینی خود سوژه. از این رو یک دور منطقی و تناقض نازدودنی در سیمای سوژه به چشم می‌خورد که نشان می‌دهد آگاهی سوژه به ابژه‌ها، فقط عبارت از آگاهی به آن جنبه‌های ضروری است که سوژه خودش در ابژه‌ها نهاده است. دیگر آن که من استعلایی پیوسته حیثیتی زمانمند دارد که از رهگذر آن خود را درتقابلی آشکار با ادراک نفسانی تجربی قوام می‌بخشد.

خواست قدرت و مسألۀ‌ تفسیر آن

صفحه 102-127

https://doi.org/10.22059/jop.2012.35870

حمیدرضا محبوبی آرانی

چکیده خواست قدرت، یا ارادۀ معطوف به قدرت، در نظر شمار قابل توجهی از تفسیرگران اندیشۀ نیچه یکی از مهم‌ترین مفاهیم در فلسفه‌‌، دست‌کم فلسفۀ متأخر اوست و در عین حال یکی از پرابهام‌ترین و مسأله‌برانگیزترین مضامین در اندیشۀ نیچه نیز می‌باشد که اندیشه‌ورزان گوناگون را در پی ارائۀ تفسیری درست و قابل قبول همواره به چالش انداخته است. به نظر نویسنده مشکل اصلی در ارائۀ تفسیری متافیزیکی از نیچه است و چنانچه تفسیرهایی را در نظر بگیریم که با لحاظ خواست قدرت به عنوان میلی مرتبه دومی در مقابل امیال مرتبه نخستی ما آن را به قلمرو روانشناسی آدمی محدود می‌سازند، می‌توان راه چاره‌ای برای غالب دشواری‌ها و ابهامات یافت. مقالۀ حاضر می‌کوشد تا با بررسی و ارزیابی پاره‌ای از تفسیرهای مهم ارائه شده نزد مفسران تحلیلی‌مسلک نیچه کاستی‌های هر کدام از آنها را برجسته سازد و در پایان خود راهی برای ارائۀ تفسیری قابل قبول‌تر از آن را نشان دهد، هر چند آن تفسیر قابل قبول‌تر را در مجالی دیگر بسط خواهد داد.

زایش اخلاق از دل تراژدی‘ دفاع از تفسیر اخلاقی کاتارسیس ارسطویی

صفحه 149-177

https://doi.org/10.22059/jop.2012.35875

شمس‌الملوک مصطفوی

چکیده دفاع از تفسیر اخلاقی کاتارسیس ارسطوئی، یکی از ژانرهای مهم هنر نمایش و محور مباحث ارسطو در کتاب بوطیقا، تراژدی است. نزد ارسطو اقسام شعر، اموری مصنوع که حاصل میمسیس کارکرد آدمی است، به شمار می‌روند که از میان آنها شعر تراژیک نه فقط به لحاظ فرم و صورت بلکه به لحاظ محتوا، از جایگاهی ممتاز برخوردار است؛ زیرا قادر است با انگیزش شفقت و ترس در مخاطب، موجب کاتارسیس (پالایش) این عواطف شود. تفاسیر مختلفی از کاتارسیس به عمل آمده، از جمله تفسیر روانشناسانه، شناخت شناسانه، اخلاقی و طبی، اما قدر مسلم آن که غایت اخلاقی درجایگاهی برتر از سایر غایات قراردارد. این مقاله برآن است نشان دهد که ژانرهنری تراژدی را می‌توان عاملی درخور توجه در آراستن نفوس انسانی به فضائل اخلاقی از طریق ایجاد اعتدال در نفس ادمی دانست که خود فراهم کننده زمینة سعادت و نیک بختی، که غایت قصوای اخلاق ارسطوست، به شمار می‌آید. از رهگذر این تفسیر، پیوند وثیق هنر و اخلاق نزد ارسطو روشن می‌شود.