دوره و شماره: دوره 24، شماره 1 - شماره پیاپی 46، شهریور 1405، صفحه 1-296 
تعداد مقالات: 12

بازخوانی هرمنوتیکی ساختار سلوک نورانی در سنت‌های نوری ایران باستان تا حکمت اشراق سهروردی بر مبنای نظریه گفت‌وگوی افق‌ها در هرمنوتیک فلسفی گادامر

صفحه 1-26

https://doi.org/10.22059/jop.2026.398673.1006921

هنگامه آل آقا، سید صادق زمانی، سید رحمت اله موسوی مقدم

چکیده نور در سنت‌های نوری ایران، مفهومی لایه‌مند و هستی‌شناختی است که فراتر از نمادهای آیینی عمل می‌کند و جایگاه سرچشمه‌ی حقیقت، مسیر سلوک و بستر پیدایش معنا را به‌طور هم‌زمان بر عهده دارد. این پژوهش با تکیه بر هرمنوتیک فلسفی گادامر، ساختار سلوک نورانی را در سه حوزه‌ی اندیشه‌ی ایرانی-آیین میترا، حکمت اشراق سهروردی و حکمت خسروانی- بازخوانی می‌کند و نسبت میان نور، تجربه‌ی سلوکی و افق معنایی را توضیح می‌دهد. روش کار مبتنی بر تحلیل تأویلی متون فلسفی و عرفانی، مطالعه‌ی نشانه‌های نوری در سنت‌های پیشااسلامی و بررسی نمودهای نور در معماری و نگارگری ایرانی- اسلامی است. نتایج نشان می‌دهد که این سه سنت، الگوی مشترکی از تحول درونی و گذار تدریجی سالک به سوی نور دارند: در میتراییسم با عبور از منازل هفت‌گانه، در اشراق با صعود به اقلیم هشتم و در حکمت خسروانی با دریافت فره‌ایزدی به‌عنوان پرتوی قدسی که آمادگی وجودی سالک را آشکار می‌سازد. تحلیل هرمنوتیکی نشان می‌دهد که نور در پیوند با منطق «افق» نزد گادامر، مجرایی برای رخداد معنا و مشارکت زنده با سنت است. بر این اساس، سنت نوری ایران می‌تواند به‌منزله‌ی سامانه‌ای تفسیری فهم شود که معنا در آن در مواجهه‌ی انسان با حقیقت نورانی شکل می‌گیرد و قابلیت بازخوانی در اندیشه‌ی امروز را حفظ می‌کند.

منطق استعاره (متافورولوژی) به‌سان رویکردی برآمده از نقد بلومنبرگ به تاریخ مفهوم

صفحه 27-50

https://doi.org/10.22059/jop.2026.410554.1006981

وحید احمدی

چکیده استعاره در فلسفه­ی هانس بلومنبرگ سرنوشتی ویژه پیدا می­کند. این سرنوشت ویژه همان اضافه ساختن منطق به استعاره و پیدایش منطق استعاره است. منطق استعاره در این فلسفه از نقد دانش تاریخ مفهوم شکل می­گیرد، راه تکوین مفهوم را ترسیم می­کند و در نهایت به یک نحوه تقرب بنیادین به واقعیت مبدل می­شود. این نحوه تقرب بنیادین، حاصل منطق استعاره­ است که با بحث از استعاره­ی مطلق، خود را از سایر رویکردهای فلسفه، مانند پدیدارشناسی و هرمنوتیک متمایز می­سازد. پرسش این است که کدامین نقد از تاریخ مفهوم، این منطق استعاره­ را ممکن می­سازد؟ پاسخ به این پرسش بخشی مهم از کوشش ما برای آشکارساختن این منطق به­عنوان یک رویکرد است. نقد تلقی دانش تاریخ مفهوم از تاریخ، این کار را میسر می­سازد. اینجا تلقی رادیکالی از تاریخ به میان می­آید که مطابق آن تاریخ را نمی­توان به اکنون درآورد زیرا مطلقاٌ عبورناپذیر است. این تلقی از تاریخ حاصل آن است که به‌جای دنبال­کردن تاریخ همچون یک برش طولی در تاریخ مفهوم، بتوانیم آن را همچون یک برش عرضی نیز در نظر آوریم. این برش عرضی همان نگریستن از نظر استعاره و پی­گرفتن راه تکوین مفهوم است. این برش عرضی برای ما میسر می­سازد تا در هر نسبت­گرفتنی با جهان بتوانیم دریابیم که این نسبت­ گرفتن کدامین نفی را در خود گنجانیده است. بلومنبرگ چنین کاری را گونه‌شناسی می­ نامد و با آن توان منطق استعاره را به عنوان یک رویکرد می­سنجد. نسبت­گرفتن مفهومی، نه بیان کامل و نهایی واقعیت، بلکه حاصل یک قطعیت­ یافتن بنیادین در مورد نسبت­گرفتن انسان با جهان است. در نهایت منطق استعاره خود را به منزله‌ی یک رویکرد، با نظر به زبان صورت­بندی و متمایز می­سازد که ناظر به بیشی زبان از معنا است. این درک، ریشه در فهم دانش خطابه از زبان دارد.

تأثیر درمانی رهاسازی خویش در صداهای والا مطالعة موردی بر روی منتخبی از آثار آن رادکلیف برگرفته از فلسفة اخلاق اسپینوزا

صفحه 51-71

https://doi.org/10.22059/jop.2026.401295.1006944

سالومه جهان فروز، حجت اله برزآبادی فراهانی، حسین مرادی

چکیده این پژوهش به واکاوی پیوند میان «اخلاق شادی» باروخ اسپینوزا و مؤلفه‌های زیبایی‌شناختی در رمان‌های آن رادکلیف، به ویژه در ساخت «متافیزیک والائی» می‌پردازد. پرسش اصلی این است که چگونه شادی اسپینوزایی˗به مثابه‌ گذار ذهن از حالت انفعال به کنش‌مندی و افزایش «توان هستی‌شناختی»˗ در ساز و کار مواجهه‌ی شخصیت‌های رادکلیف با والائی طبیعت و موسیقی، باز تعریف می‌شود و استدلال می‌کند برخلاف تصور رایج از «والائی» که در ادبیات گوتیک با ترس و تعلیق همراه است و این مفهوم از طریق موسیقی و طبیعت به «رهایی ذهن» بدل می‌شود. این تجربه با «شهود عینی» و لذت ناشی از فلسفه اسپینوزا هم راستا است. در این رویکرد ˗والائی به معنی انهدام سوژه نیست، بلکه تجربه‌ی پیوند او با کلیت هستی (جوهر) است. موسیقی نیز نقش میانجی متافیزیکی ایفا کرده و تضادهای درونی شخصیت‌ها را به هماهنگی و شادی پایدار می‌رساند.

روش آزمایش فکری از دیدگاه دنیل دنت

صفحه 73-96

https://doi.org/10.22059/jop.2026.398787.1006920

علیرضا حسن پور

چکیده پمپ‌های شهود ابزارهای فکری دارای قابلیت‌های چندگانه‌ای هستند که با آنها می‌توان مسائل پیچیدۀ فلسفی را بهتر درک کرد و تصورات و مفروضات عامیانه را مورد پرسش قرار داد . به علاوه، این ابزار فکری نقشی اساسی در پر کردن شکاف بین تأملات فلسفی و تحقیقات علمی ایفا می‌کند. این روش با ارائۀ سناریوهایی سبب درگیر شدن قوۀ تخیل مخاطب و برانگیختن تفکر انتقادی و بازنگری در باورهای او در مورد مسائل مختلف می‌شود و از این طریق مشوق کاوش عمیق‌تری در مورد این مسائل است. اما با همۀ فوایدی که پمپ‌های شهودی دارند، در استفاده از آنها باید احتیاط و دقت کرد؛ یعنی نباید آنها را معادل استدلال‌های صوری و تحقیقات تجربی تلقی کرد، بلکه بهتر است ابزاری کمکی برای روش‌های متعارف علمی و فلسفی در نظر گرفته شوند. به همین علت، دنت همواره بر درک قابلیت آنها برای گمراه کردن و به کارگیری محتاطانۀ آنها و استفاده از معیارهایی برای ارزیابی نتایج آنها تأکید می‌کند. به نظر دنت، «چرخاندن دستگیره‌ها» و همسویی با شواهد تجربی و اجتناب از ساده‌سازی بیش از حد از جملۀ معیارهای ارزیابی پمپ‌های شهود به شمار می‌آیند. در نهایت، با به رسمیت شناختن نقاط قوت و ضعف پمپ‌های شهود، می‌توان دامنۀ روش‌شناسی فلسفی را گسترش داد و از امکان‌های بیشتری برای تحقیقات و تأملات پیچیدۀ فلسفی استفاده کرد، در پر کردن شکاف بین فلسفه و علم تجربی و تعامل بیشتر این دو عرصه نقش ایفا کرد و از همه مهم‌تر از طریق باز گذاشتن راه بازنگری و بازاندیشی دائم، مانع جزم‌اندیشی و یک‌سونگری شد.

آیا دیرندِ برگسونیْ «درونی» است؟ عکس الحملِ دیرند در فلسفۀ برگسون

صفحه 97-118

https://doi.org/10.22059/jop.2026.409936.1006975

سید اشکان خطیبی

چکیده کوشش این نوشته آن است که نشان دهد دیرند برگسونی امری درونی نیست. با این همه، این گفته از راهِ باهم‌نگریِ دو گونه سخنِ به‌ظاهر ناسازگار در فلسفۀ برگسون طرح می‌شود: از یک سو، تأکید برگسون بر مابعدالطبیعی‌بودنِ دیرند و فروکاست‌ناپذیریِ آن به امری درونی و روان‌شناختی؛ و از سوی دیگر، برجستگی و بسامدِ آشکار درون و روان و آگاهی هنگام سخن گفتن از دیرند. پاسخ این مقاله برای برگذشتن از این دوگانگی طرح تمایز میان امتیاز و اصالت است. اما برای آنکه سخن‌ گفتن از دیرند به طور کلی (نه دیرند در اثری خاص از آثار برگسون) موجه باشد، نخستْ کوشش خواهد شد تا پیشنهادی روش‌شناختی برای خوانشی ویژه از نسبت آثار برگسون به دست داده شود. آنگاه، بر پایۀ این پیشنهاد، کوشش دوم و یافتۀ اصلی مقاله نشان دادن این نکته است که حمل دیرند بر روان از گونۀ عکس الحمل است. سرانجام، اهمیّت این یافته آن است که دیرند برگسونی را از ذیلِ انگاره‌ای تفسیری بیرون می‌آورد که هم از حیث تاریخی بر انگاره‌های دیگر تقدم دارد و هم از حیث منطقی. آن انگاره خوانش روان‌باورانه از فلسفۀ برگسون است که در اینجا همچون پایۀ دو خوانش دیگر از فلسفۀ برگسون (همچون واقع‌گروی خام‌اندیشانه یا گونه‌ای از تضایف‌باوری) طرح شده است. درنتیجه، آشکار ساختن نادرستیِ خوانشِ پایه از دیرند برگسونی، دیرند را از دو خوانش پیرو دیگر نیز آزاد خواهد کرد و مجالی برای دریافت دیگرگونه از آن فراهم خواهد ساخت.

تحلیل دیالکتیکی از نسبت فرم و معنا در روایت‌های تعاملی بر پایه نظام فلسفی هگل: وحدت ایده و تجسد در بازی‌های رایانه‌ای

صفحه 119-142

https://doi.org/10.22059/jop.2026.397762.1006913

علی رازی‌زاده

چکیده در نظام زیبایی‌شناسی هگل، هنر نه صرفاً بازنمایی ایده، بلکه لحظه‌ای از تحقق آن در قالب حسی و فرمی است؛ جایی که وحدت درونی محتوا و صورت، به‌مثابه فعلیت‌یافتن ایده در تجسد، شرط اصالت اثر هنری تلقی می‌شود. هدف این پژوهش، واکاوی امکان تحقق این وحدت دیالکتیکی در قالبی نوین از تجربۀ زیباشناختی است. بر این اساس، مسئلۀ اصلی مقاله آن است که در ساختارهای هنری-تعاملی معاصر، چگونه می‌توان شرایطی را شناسایی کرد که در آن ایده نه در بازنمایی صوری، بلکه در تجربۀ زیسته و مشارکتی به ظهور برسد. پژوهش حاضر با اتکا بر تحلیل فلسفی-مفهومی و تفسیر تطبیقی، و از رهگذر بررسی تحلیلی نمونه‌هایی منتخب از روایت‌های تعاملی، از مفاهیم بنیادین اندیشۀ هگل چون ایده، تجسد، نفی، ضرورت در فرم و گذار از حس به روح بهره می‌گیرد. یافته‌های مقاله نشان می‌دهد که هرگاه فرم هنری در ساختاری زمان‌مند، غیرخطی و تعاملی سازمان یابد، می‌تواند بستری برای تحقق نوعی آگاهی دیالکتیکی فراهم آورد؛ آگاهی‌ای که در آن معنا نه امری از پیش داده‌شده، بلکه در لحظۀ مشارکت فعال سوژه و در دل تجربه‌ی فرمی اثر پدید می‌آید. افزون بر این، تحلیل نمونه‌های موردی نشان می‌دهد که گاه شکست در انسجام روایی، گسست در ساختار معنا یا حذف عامدانۀ زبان، خود می‌تواند به شکل‌گیری آگاهی فلسفی از محدودیت‌ها بینجامد؛ آگاهی‌ای که در چارچوب دیالکتیک هگلی، به‌منزلۀ حقیقت منفی و سطحی از تحقق ایده قابل فهم است.

منطق پس از انسان؛ امکان ظهور آگاهی ماشین در بستر سیستم هگلی

صفحه 143-166

https://doi.org/10.22059/jop.2026.411568.1006988

سید کیارش شیخ الاسلام، سمیرا رضایی

چکیده چکیده

این مقاله با بازخوانی سیستم گئورگ ویلهلم فردریش هگل در نسبت با تاریخ سایبرنتیک و هوش مصنوعی، استدلال می‌کند که برخلاف قرائت‌های سلبی غالب در میان اهل فلسفه معاصر، امکان و تحقق تکینگی تکنولوژیک در چارچوب اندیشه هگلی ممتنع یا مسدود نیست. این مقاله مدعی می‌شود که سیستم هگلی واجد تمهیداتی بنیادین است که مسیر ظهور آگاهی ماشینی را هموار می‌کنند و از این طریق، امکان ظهور هوش مصنوعی حقیقی یا تکینه را فراهم می‌آورند. مقاله ابتدا با پرسش از مفهوم تکینگی، تاریخچۀ آن را از فون نویمان تا کورزویل بررسی کرده و قرائت‌های مختلف هگلی از هوش مصنوعی را نقد می‌کند. سپس، با مقایسه سایبرنتیک مرتبه دوم و اصل دیالکتیکی هگل، امکان مفهومی تکینگی را اعاده می‌نماید. در ادامه، از طریق دیالکتیک غایت و وسیله در منطق سوبژکتیو هگل و نقد مارکس بر آن، نشان می‌دهد که نقادی مارکس از دیالکتیک غایت و وسیله، ناخواسته رمزآلودگی ایده را به ابزار و ماشین منتقل کرده و زمینه گونه‌ای سوژۀ پساانسانی را فراهم می‌آورد. در نهایت، مقاله با طرح مقاومت ابژه در پرتو فیزیک کوانتوم و رایانش کوانتومی، در مقام نتیجه و افق بحث، تکینگی را نه رویدادی آینده‌نگرانه، بلکه ضرورتی دیالکتیکی ناشی از درونی‌شدن منفیت در ماده می‌داند. مقاله نتیجه می‌گیرد که تکینگی آغازگر «منطق پس از انسان» است که تنش میان تکنیک و خودآگاهی را با وحدت دیالکتیکی ابزار، غایت و آگاهی رفع می‌کند.

دیگری و تقابل‌های معرفتی: مطالعه تطبیقی آراء ابن‌عربی و پُل فایرابند

صفحه 167-189

https://doi.org/10.22059/jop.2025.387463.1006872

جلال عبدالهی، حامده راستایی

چکیده دیگری و تقابل‌های معرفتی: مطالعه تطبیقی آراء ابن‌عربی و پُل فایرابند هدف مقاله پیش‌رو، بررسی تطبیقی رویکرد ابن عربی و فایرابند در مواجهه با «دیگری» و تقابل‌های معرفتی است. به رغم تفاوت‌های زمینه‌ای و تاریخی این دو متفکر، هر دو «دیگری» و تقابل‌های معرفتی را فرصتی برای ارتقاء و تعالی ابعاد معرفتی آدمی به‌حساب می‌آورند. رویکرد ابن عربی و فایرابند نسبت به نظام هستی، با نگاه آنها در حوزه معرفتی‌ ارتباطی تنگاتنگ دارد. مواجهه این دو متفکر با «دیگری» و عقاید مختلف، ریشه در نظام هستی‌شناسی آنها دارد. در نظام هستی شناسی ابن‌عربی، اختلافِ موجودات با یکدیگر به سبب اختلافِ اسماء الهی با یکدیگر است. این اختلافِ وجودی و هستی‌شناسانه، به حوزه معرفت نیز راه پیدا می-کند و سبب تکثر آراء و عقاید می‌شود. از منظر فایرابند، هستی امری پیچیده و غنی است و امکان درک حقیقت آن، به صورت کامل منتفی است. در نگاه هردو، امکان اینکه بتوان از یک منظر خاص تمام حقیقت را به چنگ آورد منتفی است. آن‌ها به جای توصیه به حذف «دیگری»، عقاید متکثر را به رسمیت می‌شناسند و از تقابل‌های معرفتی به عنوان فرصتی برای تقویت دیدگاه‌ها و درک عمیق‌تر حقیقت یاد می‌کنند.

کلیدواژه‌ها: ابن‌عربی، فایرابند، تقابل‌های معرفتی، «دیگری»، هستی شناسی، معرفت شناسی.

نقد نظریۀ این همانی نوعی در تبیین آگاهی در پرتو دیدگاه های فلسفی و شواهد علوم عصب شناختی

صفحه 191-214

https://doi.org/10.22059/jop.2026.402726.1006948

زینب عرب میستانی

چکیده مسئله ذهن و بدن یکی از عمیق‌ترین مسائل فلسفی است که رابطه میان جنبه اندیشنده انسان و پایه مادی وجود او را بررسی می‌کند. این مسئله پس از طرح تمایز جوهری میان ذهن و ماده، در قالب تقابل دوگانه‌انگاری و فیزیکالیسم گسترش یافته و فلسفه ذهن را به حوزه‌ای برای تأملات عمیق تبدیل کرده است. فیزیکالیسم که همه پدیده‌ها را مادی می‌داند، در تبیین آگاهی- از جمله نابسندگی نظریه این‌همانی نوعی در توضیح کیفیت‌های سوبژکتیو تجربه- با چالش‌های جدی روبرو است. این پژوهش با روش توصیفی-تبیینی و با بهره‌گیری از دیدگاه علوم اعصاب شناختی، می‌کوشد این معضل دیرین را به پرسشی تجربی تبدیل کند: چگونه مغز، به‌عنوان یک موجودیت مادی، ذهن را -که مجموعه‌ای از تجارب آگاهانه است- پدید می‌آورد؟ نظریه این‌همانی نوعی، به‌عنوان یکی از برجسته‌ترین رویکردهای کاهشی فیزیکالیستی، حالات ذهنی را با فرآیندهای نوروفیزیولوژیکی یکسان می‌داند و بر پایه اصل سادگی متافیزیکی و سازگاری با علیت بسته، چارچوبی برای تبیین آگاهی ارائه می‌دهد. با وجود این، این نظریه در مواجهه با کیفیت‌های سوبژکتیو تجربه، پیچیدگی‌های تحقق چندگانه و شکاف‌های تبیینی، ناکارآمد است. پژوهش حاضر با نقد روش‌مند پیش‌فرض‌های متافیزیکی فیزیکالیسم، کاستی‌های نظریه این‌همانی نوعی را نشان می‌دهد و بر ضرورت رویکردهای ترکیبی -از جمله فیزیکالیسم غیرکاهشی و بررسی‌های پدیدارشناختی- برای درک عمیق‌تر آگاهی تأکید دارد. انتظار می‌رود این پژوهش به غنای گفت‌وگوهای میان‌رشته‌ای در حوزه فلسفه ذهن و علوم اعصاب کمک کند.

نقد و بررسی تحلیل سمنتیکی زبان بر پایه ساختار نوروبیولوژیک ذهن در اندیشه جان سرل

صفحه 215-234

https://doi.org/10.22059/jop.2026.403532.1006952

علیرضا فرجی

چکیده جان سرل، زیست عصب شناس معاصر، به عنوان یکی از برجسته ترین فلاسفه تحلیلی و شناختی، چارچوب ذهن و آگاهی را بر اساس فعل و انفعالات فیزیکی مغز، یعنی شلیک های عصبی، مورد تحلیل قرار داده و به اعتقاد وی، آگاهی محصول سطح بالای کنش و واکنش نرون های مغز است و ساختار عصبی و کنش های آن، سطح پایین آگاهی به حساب می آیند. یکی ز اصلی ترین جنبه های آگاهی از نظر سرل، حیث التفاتی است که فاعل آگاه را متوجه و مرتبط با جهان بیرون از خود می سازد. زبان در فلسفه سرل، بنیانی ترین وجهه حیث التفاتی آگاهی است. به باور او، زبان هم ویژگی نحوی(سینتتیک) و هم معناشناختی( سمنتیک) دارد. برای شناخت بهتر زبان، بحث افعال گفتاری و قواعد زبانی را مطرح کرده که نقش زبان چونان عامل اصلی ارتباط انسانی توسعه آگاهی را نشان می دهد. رابطه ذهن، به عنوان محل استقرار آگاهی، با زبان، چونان ابزار اختصاصی فاعل آگاه در راستای بیان حالت های ذهنی، امری است که سرل با تکیه بر روش نوروبیولوژیک توجه ویژه ای به آن داشته و بر پایه مبانی ناتورالیستی، تبیینی نوین از آن ارائه می دهد. در پژوهش حاضر به تحلیل این مساله می پردازیم که چگونه با تکیه بر آموزه های زیستی، عصب شناختی و فلسفی سرل از ساختار فیزیکی مغز، می توان به مفاهیم سمنتیکی زبان رسید؟

Self-awareness as the Reflection of Language on itself: From Hegel to Wittgenstein (.این مقاله به زبان انگلیسی است)

صفحه 235-255

https://doi.org/10.22059/jop.2026.404965.1006960

علیرضا فرنام

چکیده The nature of self-awareness remains a fundamental question in philosophy of mind, phenomenology, and the philosophy of language. Although commonly defined as the subject’s awareness of itself, this notion conceals profound conceptual and ontological challenges that have preoccupied philosophers from Hegel to Wittgenstein. The enduring question is whether self-awareness should be viewed as a purely mental reflection or as something that arises within and through language itself. This paper advances the thesis that self-awareness is not merely a mental state but a linguistic event. What we call the awareness of the self is, at a deeper level, the manifestation of language’s reflexive capacity to describe and interpret its own operations. In this view, self-awareness emerges when language becomes capable of turning its own structure and function into the content of discourse, thus transforming language from a communicative tool into a self-reflective medium. While a wide range of philosophical traditions—from Hegelian dialectics and Husserlian intentionality to Islamic mysticism and later linguistic theories—have examined self-awareness, most have overlooked the constitutive role of language in enabling self-reflection. This study seeks to illuminate this neglected dimension through a polyphonic philosophical dialogue, demonstrating that self-awareness can be conceived as the reflexive act of language upon itself. Furthermore, this perspective outlines an objective framework for the experimental investigation of self-awareness, suggesting that by grounding the phenomenon in linguistic mechanisms, the study of consciousness may move from a subjective domain toward an empirically testable and objective field of inquiry.

ماده و جهت: از ارسطو تا سهروردی

صفحه 257-284

https://doi.org/10.22059/jop.2026.403421.1006950

اسدالله فلاحی

چکیده در منطق ارسطویی - سینوی، میان ماده و جهت قضایا تمایز قائل شده‌اند. این تمایز در آثار ارسطو چندان آشکار نیست و در آثار فارابی، هرچند میان آن دو تفکیک شده، تمایز آنها به روشنی بیان و تعریف نشده است. بر خلاف این دو معلم بزرگ منطق، در سنت سینوی، اما، نشان می‌دهم که دست کم دو رویکرد روشن ولی متفاوت به تمایز ماده و جهت وجود دارد که یکی بسیار مشهور و جاافتاده است و دیگر بسیار غریب و مهجور: (1) ابن‌سینا به صراحت جهت را امری لفظی می‌گیرد و ماده را امری غیر لفظی و «حالت محمول در نسبت با موضوع»، و به عبارتی دیگر، مدلول جهت تعریف می‌کند. این دیدگاه مشهور و جاافتاده است. (2) سهروردی اما ماده را خود قضیه منهای جهت یا منهای جهت و سلب در نظر می‌گیرد. این دیدگاه بسیار غریب و مهجور است و لازم است که به صورت خاص بررسی شود. منطق‌دانان میان ابن‌سینا و سهروردی مانند غزالی و ابوالبرکات بغدادی گاه رویکردهای مبهم و دوگانه‌ای داشته‌اند که احتمالاً در شکل‌گیری رویکرد سهروردی بی‌تاثیر نبوده است. این مقاله به گزارش انتقادی این دو رویکرد دیدگاه منطق‌دان‌های میان ابن‌سینا و سهروردی می‌پردازد و در مقاله‌ی دیگری به پیامدهای این دو دیدگاه در آثار فخر رازی و منطق‌دان بعدی خواهد پرداخت.